تبليغاتX
داستان های کوتاه...کوتاه...کوتاه...
خواندنی وجالب

 سلام

 

 

من بعداز مدت زیادی داستان جدیدی نوشتم

 

 

دلیل غیبت طولانی من کارهای دانشگاهی بود که همه ی انها بیهوده بود فقط وقت تلف کردن همین!

 

 

به مسئله دانشگاه من بعدا میرسیم ومن تمام وکمال توضیح میدم

 

 

خوب درمورد داستان براتون بگم که این داستان

 

 

را من با ناراحتی تمام نوشتم در بد ترین وضعیت ممکن (از دانشگاه ناراحت بودم )

 

 

داغ دلم را از شخصیت پسر داستان  درآوردم و اینکه

 

 

من تصمیم دارم یک مسابقه داستان نویسی راه بیندازم البته در حد بضات خودم

 

 

در مورد مسابقه همراه داستان بعدی توضیح خواهم داد

 

 

به امید آنکه از داستان خوشتان بیاید هرچند که تلخ است

 

 

نقد داستان را آخر سطر ببینید

 

 

 

 

   کفش

 

 

 

"همین کفش قرمزه خوبهِ آقا متشکرم. اگر می شود کادو بگیرید"

 

 

"چشم آقا .مبارکِ برای خانم گرفتین"

 

 

"نه . یعنی اره . چطور بگم. اینشالله امروز مشخص میشود "

 

 

"به هرحال مبارکِ امیدوارم که در این امر خیر موفق باشید"

 

 

"متشکرم"

 

 

پسر مسیر مغازه کفش فروشی تا موئسسه خریه را پیاده

 

 

طی کرد و حرفهای را که قرار بود به دختر بزند با خودش

 

 

تکرار کرد تااینکه به پیشخوان آخر که دختر انجا بود رسید.

 

 

زبانش بند امده بود. یک دقیقه تمام به دختر نگاه کرد و

 

 

بعد فقط توانست کفش ها را جلوی پیشخون بگذارد و

 

 

یک جمله بگوید "امید وارم خوشتان بیاید"

 

 

سریع از انجا رفت و تا پایان وقت اداری جلوی درمنتظر شد تا دختر بیاید .

 

 

دختر از موئسسه بیرون آمد. روبروی پسر ایستاد و وفقط پسر را نگاه می کرد

 

 

ولی پسر دعا می کرد که هیچ وقت این صحنه را نمی دید

 

 

گریه دختر و بدتر از آن عصاهای دختر که او را نگه داشته بودند

 

 

زیرا دختر یک پا بیشتر نداشت.

 

 

 

پایان

 

 

 

 

همانطور که گفته بودم این یکی داستانم خیلی تلخ بود قول میدم داستان بعدی من تلخ نباشد

 

 

وامید به زندگی را در شما تقویت کند

 

 

آخه من گناهی ندارم مشکلات من این هفته خیلی زیاد بود

 

 

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 1:30  توسط محسن قنواتی نژاد  | 

سلام اینم از داستان جدیدم که موضوعی عاشقانه دارد امیدوارم خوشتان بیاید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 23:47  توسط محسن قنواتی نژاد  | 

عشق رویایی

 

 

 

سلام من دوستت دارم.خیلی هم دوستت دارم.می خواهم با تو ازدواج کنم

 

 

تو دختر رویاهای من هستی.از الآن هم می گم که هرچی که بگی قبوله

 

 

… مادرم…خیالت از آن راحت باشداو آزارش به یک مورچه هم نمی

 

 

رسد چه برسد به قناری مثل تو… قبول..

 

 

"رضا …رضا…بیدارشو مادر دیرت شد.ساعت از هفت گذشته."

 

 

 

ساعت را نگاه کرد "اوه لعنتی دیر شد نکند رفته باشد " سریع اماده شد به

 

 

 

 

 

خودش قول داده بودامروز حتما کار را تمام کند.به خودش

 

 

گفت"هرچی   

 

 

می خواهد بشود نهایتش یک (نه) ساده است.دیکر بیشتر از این که نیست

 

 

" اماده شد که برود.به مادرش کفت "خداحافظ"مادرش گفت نمی خواهی

 

 

بیایم کمک"گفت" نه خودم میتوانم ناسلامتی من مرد هستم .خداحافظ"

 

 

مادرش گفت "خدا به پشت و پناهت پسرم"

 

 

 

رضا کم کم به محل قرار همیشگی نزدیک می شد.تا خیابان اصلی راهی

 

 

نبور به پیاده رو نزدیک شده بود که او را دید." اوه اوه دارد به پیاده

 

 

رو می رسد" رضا انقدر سریع به پیاده رو رسید که زودتر از او به محل

 

 

قرار رسیدمنتظر شد. منتظر لحظه ای که هر روز صبح به خاطر ان از

 

 

خواب بیدار می شدو هیچ وقت برایش کهنه نمی شد و همیشه برایش لذت

 

 

بخش بود

 

 

 

ولی حیف که دائمی نبود.اما رضا می خواست این حرکت را دائمی کند.

 

 

 

به حرکت افتاد و ان دختر پشت سرش . جالب این بود که دختر هرروز با

 

 

ان

 

 

 

متانت و سنگینی همیشگی به پشت رضا می امد رضا جای دست های

 

 

دختر را احساس می کرد راه افتادند رضا جلو و دختر پشت سرش

 

 

رسیدند به وسط خیابان. او دلش می خواست در وسط پیاده رو برگردد و

 

 

حرف دلش را بزند.جالب این بود او همیشه رضا را حرکت می داد

 

 

رسیدند به اخر پیاده رو یعنی اخر خط. رضا تنها کلمه ای که توانست

 

 

 

بگوید مثل هرروز این بود"متشکرم" دختر نیز مثل هرروز با ان کلام

 

 

شیوایش گفت "خواهش    می کنم این وظیفه من است که به شما کمک کنم

 

 

"دختر خداحافظی کرد و رفت ولی رضا بازهم ناکام ماند تنها کاری که

 

 

می توانست بکند این بودکه منتظر سرویس جانبازان و معلولین اداره

 

 

 

بشود. تا با کمک دوستانش ویلچر و خودش راسوار ماشین بکنند      

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 23:45  توسط محسن قنواتی نژاد  | 

با سلام به دوستان خوبم

با امید به اینکه از داستان های من خوشتان امده باشد

 

این داستان را به همه ی عاشقان قلابی تقدیم میکنم

شاید به خودشان بیایند

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 23:58  توسط محسن قنواتی نژاد  | 

دروغ

 

 

-خوبی؟

 

 

-علیک سلام

 

 

-گفتم خوبی؟

 

 

-اره بابا خوبم تو چه طوری؟

 

 

-منم خوبم . چه کار کردی؟ کار اقامتم درست شد؟

 

 

-هیچی رفتم گفتند یک هفته دیگر

 

 

-یعنی چی یک هفته دیگر؟

 

 

-خیلی ساده است یعنی یک هفته دیگر جوابش را می دهند

 

 

-یعنی یک هفته دیگر باید معتل بشوم؟

 

 

-انشاالله که این هفته آخر است

 

 

-راستی چرا صدایت گرفته؟

 

 

-هیچی دیشب خوب نخوابیدم

 

 

-اینجا بدون تو خیلی اذیت هستم مثل یک زندان خیلی بزرگ

 

است که فقط من داخل ان هستم.

 

 

-میدانم چی می گوی عزیزم درک میکنم اخه من نیز همین حس

 

را دارم. آروزوی قلبی من این است که تو زود تر بیای پیش

 

من .

 

 

- می دانم عزیزم.

 

 

- تو نمی دانی من در این شهر غریب شبها را چه طوری

 

میگذرانم

 

 

- تحمل کن عزیزم روزهای خوشی در راه است

 

 

- چشم عزیزم .دیگر کاری نداری؟

 

 

-نه. تمام زندگی من

 

 

-من همیشه عاشق جملات قشنگ تو بودم. خدا حافظ.

 

 

-خداحافظ

 

 

 

 

 دختر بعد از اینکه گوشی را گذاشت به خودش گفت:" حتما دفعه

 

 

بعد به او میگویم که من نامزد کردم و بعد به نامزد جدیدش زنگ

 

 

زد تا قرار شام امشب را فراموش نکند…

 

 

 

پسر نیز در همین فکر بود که دوست دختر امریکایش وارد خانه

 

 

شد…

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 23:52  توسط محسن قنواتی نژاد  | 

باسلام به دوستان خوبم امیدوارم که از داستانهای من خوشتان آمده باشد

این جدیترین داستان من است من سعی کردم در این داستان حقیقت تلخی را

که در اجتماع ما بیداد میکند بیان کنم یعنی (فقر) تا فقر نباشد کسی به کارهلی خلاف رو نمیاورد

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 1:49  توسط محسن قنواتی نژاد  | 

بچه

 

 

اصغر به او گفته بود که شاید دیر بکند.تو فقط باید بچه را از اصغر

 

 

میگرفت و به آن خانه که رنگ سبز داشت تحویل می داد. بابت همین کار

 

 

ساده پول خوبی گیرش میامد. حمید به این پول خیلی هحتیاج داشت.زنش

 

 

حامله بود در واقع پاه به ماه بود. همین روزها بود که باید مریم را

 

 

به بیمارستان می برد .دکتر بیمارستان خیلی وقت پیش به او گفت زنش به

 

 

علت ضعیف بودن بدنش باید در بیمارستان بستری شود.ولی او که پول

 

 

نداشت هزینه بیمارستان را پرداخت کند.او پول حمل وزن مریم را نداشت

 

 

که پرداخت کند

 

 

                                               *****

 

 

اصغر که میدانست حمید در چه وضیعتی است به او گفت:"یک کار خوب

 

 

و نان وآب دار برایت سراغ دارم". حمید که خیلی خوشحال شده بود با

 

 

تعجب پرسید :"چه کاری"

 

 

"کار ساده ای است تو فقط باید بچه را بگیری و به انجا که من میگم

 

ببری"

 

 

"بچه؟ بچه برای چی؟ آخه من تا حالا ازاین کارها نکردم"

 

 

"هر طور که میلته خیلی ها هستنند با نصف پولی که من به تو میدهم این

 

 

کار را انجام میدهند.به خاطر اینکه من میدانستم نوگرفتاری و به پول ا

 

 

حتیاج داری این پیشنهاد را به تو دادم"

 

 

"آخه من ..." اصغر حرف حمید را قطع کرد"آخه و اما وشاید نداریم...

 

 

جرات نداری بهانه نیار"

 

 

جرات که دارم ولی زن خودم پاه به ماه است همین روزها یک کاکلسری

 

 

برایم میاره"

 

 

"تو که پول نداری چه طوری میخواهی خرج زنت و آن کوچولو رابدهی"

 

 

حمید دیگر حرفی نزد ."اصغر بجای حمید گفت:"حالا که قبول کردی فردا

 

 

سر خیابان حاج رحیم ساعت 8 شب وای می ایستی منتظر من ته بیایم

 

 

بچه را به تو بدهم بقیه کار با خودت

 

 

 

                                     *****

 

 

حمید به خودش امد به یاد حرفهای که به حمید زده بود افتاد. از صبح زده

 

 

بود بیرون حتی از ساعت 5عصر منتظر اصغر ایستاده بود.صبح که از

 

 

خانه می امد بیرون حال مریم خوب نبود آخه دیشب حالش بهم خورده

 

 

بوده بود انگار دیگر وقتش فرا رسیده بود. یاد مریم که میافتاد این کار

 

 

لعنتی برایش آسانتر جلوه می داد موتور اصغر را از دوردید .خودش بود

 

 

با ان کلاه سیاه که عکس کله  شیر روی ان بودیکی دیگر ترک اصغر

 

 

نشسته بود

 

 

اورا نشناخت کلاه کاسکت روی سرش گذاشته بود.او بچه را به حمید داد

 

 

آنهاسریع رفتند.آن قدر این اتفاق سریع افتاد که حمید نفهمید که آنه کی

 

 

رفتند.

 

 

فقط او بود و بچه. خواست به بچه نگاه کندولی دلش نیامد .بچه حتی گریه

 

 

هم نمی کرد. حمید راه افتاد تا آن خانه لعنتی راهی نبود با خودش فکر

 

 

میکرد این کار درستی است یا نه؟ مطما کار درستی نبود. ولی یاد مریم و

 

 

خرج بیمارستان که می افتاد یه کم قانع می شد. دیگر به خانه رسیده بود

 

 

در خانه را زد در دلش دعا کرد کسی در را باز نکند ولی یک زن

 

 

میانسال که معلوم بود متعاد است در را باز کرد بدون هیچ حرفی بچه را

 

 

گرفت و پنج بسته هزاری به حمید داد. در بسته شد. حمید بدون فوت وقت

 

 

به طرف خانه خودش حرکت کرد. وارد کوچه که شد چند ماشین پلیس را

 

 

در آنجادید.یعنی پلیسها به این زودی ماجرارا فهمیده بودندولی نه کسی

 

 

اورا تعقیب نکرده بود به در خانه رسید.به سرباز گفت:" چی شده"

 

 

سرباز گفت:" شما"

 

 

 

"من مرد این خانه هستم" سرباز ساکت شد گفت :"برو داخل خودت

 

 

میفهمی حمید وارو خانه شد " مریم. مریم کجای؟"دو افسر پلیس آمدند 

 

 

یکی از آنها گفت:"شما شوهر مریم خانوم هستید"

 

 

حمید "بله.مریم زنم کجاست"

 

 

افسر "زن شما الآن حالش خوب است ولی..."

 

 

حمید "ولی چی؟" مریم داد زد بیا حمید که بدبخت شدیم.حمید وارد اتاق

 

 

شدمریم حمل وزن کرده بود.حمید بچه ای را ندید. مریمگفت:"امروز ظهر

 

 

حالم بد شد با کمک حمسایه ها به بیمارستان رفتم. در آنجا با کمک مالی

 

 

برادر م من را عمل کردندولی عصر که داشتم با برادرم منتظر تاکسی

 

 

بودیم که یک موتوری باسرعت آمدو بچه را دزدید. من فقط راننده را دیدم

 

 

که کلاه سیاه و عکس شیر داشت و ترک راننده موتور هم کلاه کاسکت

 

 

سبز رنگ داشت موتورشان هم قرمز بود...

 

 

... حمید دیگر هی چیزی را  نمی شنید ...  

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 1:44  توسط محسن قنواتی نژاد  | 

با سلام به دوستان عزیز

 

 

من داستانهای کوتاه می نویسم امیدوارم از آنها خوشتان بیاید

 

انتقادات و نظرات خود را بگذارید

 

با تشکر  

+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 1:19  توسط محسن قنواتی نژاد  | 

فانوس تنها

 

 

"امیر من میروم خانه رویا"امیرگفت"باشه برو من هستم"دیگه بهتر از نمی شد.خواهرش رفت و

 

 

تا چند ساعت دیگر نمی امد.هر چند از رویا خوشش نمی امد به خاطر طزر لباس پوشیدنش

 

 

وارایش کردنش ولی این فرصتی می شد که برود سراغ کامپیوترو وارد دنیایه چت بشود.تازگی

 

 

ها با دختری  اشنا شده بود از شهر خودشان.با دختر مدت زیادی  نبود اشنا شده بود.امروز قرار

 

 

بود برای هولین بار در پارک دختر را ملاقات کند.حدود نیم ساعتی شد تها دختر  شد.امیر سریع

 

 

و بدون فوت وقت  رفت سراغ موضوع اصلی وادرس پارک معروف شهر را دادوبرای دختر

 

 

نوشت."نیم ساعت دیگر اولین نیمکت سمت راست بعد از در ورودی من با لباس تمام آبی می ایم

 

 

دختر که خود را با اسم مستعار "فانوس دریا"معرفی کرده بود نوشت "من نیز با لباس تمام قهوی می آیم.

ا

 

میر عمدا میخواست دیرتر سر قرار حاضر شود.تا اگر از فانوس تنها خوشش نیامد برنامه را

 

 

لغو کند امیر 1ساعت بعد جلوی در پارک حاضر شد. دوعدد بستنی گرفت و وارد پارک شد.امیر

 

 

اولین چیزی که دید خواهرش بود با لباس تمام قهوی ای روی نیمکت اول سمت راست کنار

 

 

رویا!بستنی ها در دست امیر اب شد.

                                                       

+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 1:3  توسط محسن قنواتی نژاد  | 

     

              اجبار

 

 

دختر به پدر گفت:"من نمی توانم" پدرش گفت:" تو غلط می کنی  نمی توانی   دخترگفت اگراین

 

 

بارشانس نیاوردم چی؟اگرمن رفتم کی ازسمانه   مواظبت  کند.                                                                               

 

 

پدرش گفت :"این دیگه به تو ربطی ندارد.این فضولی ها به تو نیامده هر کاری که بهت میگم

 

 

انجام بده." دختر گفت:"پدر خواهش میکنم این کار را با من نکن من نمی توانم" پدرش گفت: "

 

 

من نمی دانم یا میروی یا من سمانه را به محمود می دهم تا برود بفروشش تو که نمی خواهی

 

 

سمانه را به محمود بدهم .باید مواد تهیه شود " نه پدر من نه این کار را نکن!پدرش کمی فکر

 

 

کرد و بعد گفت: "خوب باشد.اشکال ندارد .وتی قبول کن امشب چند سوژه خوب رااز دست دادم"                                                   

 

 

به نظر لیلا پدرش راضی شده بود پدرش نزدیک شد تا سمانه را بگیرد  که یک مرتبه پدر لیلا

 

 

را به وسطِ خیابان پرت کرد صدای ترمز ماشین مدل بالا در صدای جیغ لیلاد گم شد. این بار لیلا

 

 

شانس نیاورده بودولی پدرش در این فکر بود چطور رانندهرا تیغ بزند!

 

<پایان>  

+ نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 0:59  توسط محسن قنواتی نژاد  |